تصویر تصادفی
ياد باد آن روزگاران ياد باد
ماشین ، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد.آقا  مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود . پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم. ، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر . گفت برایش کمپوت ببریم . چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت  ببرید تحویلش بدید.  بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون ، یک سره به مهدی نگاه می کرد
Advertisement
منوی اصلی
صفحه اصلی
خاطرات جنگ
برنامه زمانبندي هيئت
فايل صوتي سرود گردان
گالری تصاویر
بخش دانلود سایت
لیست شهدای گردان مقداد
زندگی نامه شهدا
وصیتنامه ها
آرشيو مطالب
جستجو در سايت
ارتباط با مدير سايت
درباره ما
محبوب ترین ها
نظرسنجی
چقدر از سايت رضایت دارید؟
  
تعداد بازديدها

نرم افزار ایثار
نرم افزار مدیریت اطلاعات شهدا -ایثار

Home arrow ارتباط با مدير سايت
ارتباط با مدير سايت




نام خود را وارد کنيد:

آدرس پست الکترونيک:

عنوان نامه:


پيام خود را وارد کنيد:



Mambo is Free Software released under the GNU/GPL License.
توسعه یافته توسط تیم مامبولرن
Supported By Offshore Company