|
به سرمان زد زنش بدهیم . عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند ، پیشنهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت باید مادرم هم ببیندش . مادر و خواهرش آمدند اهواز . زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت توی قم ، دخترا از خداشونه زنِ مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره ؟ مهدی چیزی نگفت. به ش گفتم مگه نپسندیده بودی ؟ گفت آقا رحمان ، من رفتنیم . زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن |